امشب سیاه هست....
سیاه ِ سیاه
از اونایی که حس میکنی یه مار بزرگ داره دورت حلقه میزنه و با هر لمسش با پوست تنت مرگ رو جلوت میبینی
از اونایی که یه دفعه یه دست سیاه و سرد از توی تاریکی از پشت تو رو میگیره و با خودش به قعر تاریکی و سیاهی و تباهی میبره
از اونایی که جلوی حرکت زمان رو میگیرن.... عقربه ها می ایستن و تو هرچقدر به این سیاهی نگاه کنی روز و روشنایی از راه نمیرسه.
امشب سیاهه....
مثل چشمای من...
مثل قلب تو...
امشب سیاهه مثل تمام شبای تنهایی....
.
.
.
عصباااااااااااااااااااااااااااااااااانی ام.... تو هم فقط فکر خواب هستی!
.
.
حجم غصه ها
انتظارهای ما
دلتنگی های ما
از حجم شعر بیشتر است
.
.
.
چرا اینقدر باهام سرد شدی؟ چرا ناراحتم میکنی؟ نمیخواد هیچی بگی چون الان همه رو ربط میدی به خودم که من این جور فکر میکنم! لابد دیووونه هم هستم تا حالا خبر نداشتم!!!!!
یه لحظه که پیش خودت نگفتی شاید این دیووووونه دلش تنگ شده .....
بی خیال، برای تو که مهم نیست...
برچسب:
نویسنده: نوید طاهری
تاريخ: شنبه
21 اسفند
1395 ساعت: 22:53